تبليغاتX
...یاس پرپر گشته ام من مرهمش دستان تو

...یاس پرپر گشته ام من مرهمش دستان تو

 

خستم کردی...میدونم می فهمی ولی به روت نمیاری ولی من خسته شدم چند بار بگم

از این همه گریه خسته شدم...از این همه خواهش خسته شدم... چرا این همه منو بهم

 میریزی؟؟؟ چرا رک حرفاتو بهم نمی زنی؟؟؟ ناراحت نمی شم اصلا ناراحت نمیشم...

خب واضحه که تو منو دوست نداری...واضحه که من نباشم راحت تری...

پس چرا نمیگی و راحتم نمی کنی؟؟ میخوام از زبون خودت بشنوم...

میخوام خودت بگی نه اینکه حرف منو تایید کنی...میخوام خودت بگی تا با دلم

بتونم کنار بیام...اه...آخه چرا من تو رو دوست دارم ؟؟؟ چرا نمیتونم فراموشت کنم ؟؟؟

نمیخوام دوباره خرد شم...اجازه نده اینطوری شه...کمکم کن..برای یه بارم که شده به

 گذشته فکر کن ببین چیزی یادت میاد ؟؟ میدونم نمیاد...چرا منو به شوخی میگیری ؟؟؟

من نمیتونم مثل تو باشم.خیلی سعی کردم حداقل مثل تو فکر کنم که این همه ضربه نبینم

 ولی نتونستم...نشد.خیلی بی انصافی...خیلی...چطوری میتونی اینطوری راجع به آدما

 قضاوت کنی ؟؟؟ این اولین باره که تو این دو سال دارم ازت گله میکنم...

چون کم آوردم...چون دیگه نمیکشم...چون دارم له میشم...میفهمی ؟؟؟ کم آوردم...

اینقدر ریختم تو خودم کم آوردم...اینقدر گفتم و نشنیدی کم آوردم...انقدر بودم و ندیدی

کم آوردم...اینقدر دوست داشتم و نداشتی کم آوردم...انقدر گوش کردم و گوش نکردی

کم آوردم...انقدر بهت فکر کردم کم آوردم...انقدر خواستم ببینمت کم آوردم...انقدر خواستم

بشنوم صداتو کم آوردم...

فقط ازت یه خواهش دارم:تمومش کن...این سکوتتو تموم کن...میترسم کاردستم بده...

تا کی میخوای سکوت کنی ؟؟؟ تو جه میدونی توی دل من چه خبره ؟؟؟ تو چه میدونی من

 چیکار میکنم ؟؟؟ تو چه میدونی تو این دو سال چه بلاهایی سرم اومد ؟؟؟

 تو چه میدونی من...؟؟؟

سمانه...

 

پ.ن.۱:.............اگه بدی کردم ببخش ولی اینو یادت باشه مثل خودت دیدی نبخش...

پ.ن.۲:به جای هر کدوم از نقطه چین های بالا یه حرف میتونه باشه.

 

پ.ن.۳با اون همه خاطره باز ميخوام فراموشت كنم

 

           ميشكنم   اما  اين  دفعه  برنده ي  بازي   منم

 

 

پ.ن.۴: چرا هميشه تبرت رو ريشه ي دل منه ؟

 

          بگو چرا  دل منه  بايد  هميشه  بشكنه ؟

 

 

پ.ن.۵: انگارنه انگار كه يه روزخاطراتمون يكي بود

 

           قول و قرارمون يكي ،حال و هوامون يكي بود

 

 

+ write in Thu 22 Oct 2009 5:29 PM bySamaneh |

 

هرگز فراموش نكن كه هر چه رخ دهد

همواره در آغوش خدا هستي،

حتي اگر دوستانت رهايت كنند و

نقشه هايت نقش بر آب شوند،

اگر مسائل آنطور كه بايد از آب در نيايند و

فكر كني كه در دستيابي به اهدافت شكست خورده اي،

حتي  وقتي تصور ميكني زندگي تو را در نقش نادرستي جا گذاشته است،

اميدت را از دست نده استوار بايست و

فكر كن كه چه كسي هستي.

چرا كه خدا پشتيبان توست و

هيچ كس نميتواند تورا از رسيدن به هدفت باز دارد،

خدا پشتيبان توست بنابراين

هيچ كس نميتواند شاديت را محدود كرده

و تو را از حقت محروم كند.

تمامي اينها بدان خاطر است كه خدا در كنار توست

پس ديگر مهم نيست كه چه كسي زيبايي هاي زندگي را از تو دريغ مي كند

اگر پروردگار را در كنار خود داري بدان كه

هدايت و عشق خداوند تمام نياز توست ،

هر آنچه كه نياز داري عشق خداست تا آنچه كه

ارزشش را داري بدست آوري.

پس به دانش خدا و راههايي كه در پيش مي گيرد اعتماد كن،

و خود را اسير چاپلوسي هاي پوچ مكن.

پيش از هر چيز بر دانش خدا اعتماد كن تا عظيم ترين ثروت جهان،

"خوشبختي" را بدست آوري...

 

 Always remember

                   that whatever betide you

The POWER of GOD

                   is always beside you,

And if friends disappoint you

                    And planc go astray

And nothing works out

                    in just the right way

And you feel you have failed

                    in achieving your goal

And that lift wrongly placed you

                    in an unfitting role,

Take heart and “stand tall”

                    And think who are you,

For GOD is YOUR FATHER

                    And no one can bar

or keep you from reaching

                     your desired success

or withhold the joy

                     that is yours to possess…

For whit GOD on your side

                     It matters not who

is working to keep

                     life’s good things from you,

For you need nothing more

                     than GOD’S GUIDANCE and LOVE

To insure you the things

                     that you’re most worthy of…

So trust in HIS WISDOM

                     and follow HIS WAYS

And be not concerned

                     with the world’s empty praise,

But SEEK FIRST HIS KINGDOM

                     and you will possess

the world’s greatest riches

                    Which is true happiness.

 

 

پ.ن۱:دارم كم كم باورت مي كنم چقدر بهم نزديك بودي ومن نمي فهميدمت...

 حست نمي كردم فكر مي كنم من تا حالا زندگي نكردم واداي زندگي كردنو درمي آوردم!

پ.ن.۲:خوشحالم كه پيشمي...

خوشحالم كه پيششي...

خوشحالم كه كمكم مي كني...

پ.ن.۳:ما که همسایه ی اشکیم ولی با دل تنگ گر لبی خنده کند یاد شما می افتیم... 

پ.ن.۴:خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم شل گرفتی...باشه این نیز بگذرد...

پ.ن.۵:فقط ۱۵ روز تا...چقدر خوب بود

پ.ن.۶:صبر کردن دردناکه و فراموش کردن دردناکتره ولی دردناک تر اینه که ندونی باید صبر

کنی یا فراموش کنی...

پ.ن.۷:کاش آرامشی که این چند روزه باهامه همیشگی باشه و مثل آدما بی وفا و بی معرفت

نباشه...

پ.ن.۸:حال من دست خودم نیست دیگه آروم نمی گیرم

دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم...

پ.ن.۹:هه!راه درستی رو برای ناراحت نکردن من در پیش نگرفتی...

پ.ن.۱۰:راستی یه چیزهم به تو بگم:به تو نه...تو...آها...یه مدته که برای آنالیزورم!!!!یه مشکلی پیش اومده که خیلی کم باهم میحرفیم ولی تو تو این مدت به حرفام گوش کردی...نصیحتم کردی!هه!خودتو جای مامان و بابم گذاشتی!!!ولی حرفات توگوشم نمی رفت...و یه جورایی تحملم کردی!!!ممنونم ازت ولی من فقط باتو درددل کردم دوست نداشتم دیدگاهت نسبت به بعضی چیزا عوض بشه...خودت خوب میدونی راجع به چی حرف میزنم...حرفام راجع به اون قضایا فقط در حد درددل بود و از دید شخصی خودم بود!اون اتفاقها برای تو نیفتاده که اینجوری داری قضاوت میکنی...سعی کن نیمه ی پر لیوان روهم ببینی...باید منو ببخشی...البته میدونم که بهم گفتی دوست نداری کسی مثه آدم باهات حرف بزنه...ولی اینجا مودبانه بهت گفتم که این پنبه رو از گوشت بیرون بیاری که بذارم اونطوری برخورد کنی!!!ها ها ها!!!از این گمشو هات خیلی خوشم اومده!الان داری میگی نه؟؟؟؟!!

پ.ن.۱۱:ببخشید زیاد شد ولی باید میگفمتم!!!یه پیشنهاد:دلنوازان رو از دست ندید...

+ write in Mon 14 Sep 2009 11:30 AM bySamaneh |

 

خسته ام خسته ام خسته

می فهمی؟؟؟؟؟؟؟نه نمیفهمی..دیگه دیر شده نمیخوام بفهمی

یا دیگه نمیام یااگه اومدم یه جور دیگه ام سعی میکنم من میتونم

سمانه میتونه خدا کمکم میکنه من میدونم...

بازم میتونم سمانه ی ۳ سال پیش باشم ولی دیگه نمیخوام نقطه ضعف داشته باشم...

دیگه حرفی ندارم

خداحافظ.

+ write in Wed 2 Sep 2009 3:52 PM bySamaneh |

 

باتو...

با تو همه رنگهاي اين سرزمين را اشنا مي بينم

با تو همه  رنگهاي اين سرزمين مرا نوازش مي کنند

با تو اهوان اين صحرا دوستان همبازي من اند

با تو کوهها هاميان وفا دار من اند

با تو زمين گهواره اي است که مرا در اغوش خود مي خواباند

ابر حريري است که بر گهواره من کشيده اند

و طناب گهواره ام را مادرم .که در پس اين کوهها همسايه ماست در دست خويش دارد

با تو دريا با من مهرباني ميکند

با تو پرندگان اين سرزمين خواهران سرزمين من اند

با تو سپيده هر صبح  به گونه ام بوسه مي زند

با تو نسيم هر لحظه گيسوانم را شانه مي کند

با تو من با بهار مي رويم

با تو من در شيره هر نبات مي جوشم

با تو من در هر شکوفه مي شکفم

با تو من در طلوع لبخند مي زنم

در هر تندر فرياد شوق مي کشم

در حلقوم مرغان عاشق مي خوانم

در غلغل چشمه ها مي خندم

در ناي جويباران زمزمه مي کنم

با تو من در لوح طبيعت پنهانم

در رگ جاري .در نبض...

با تو من زندگي را شوق را زيبايي را مهرباني پاک خداوندي را مي نوشم

با تو من در خاوت اين صحرا در غربت اين سرزمين در سکوت اين اسمان

در تنهايي اين بي کسي.غرقه خوروش جمعيم..

درختان برادران من اند پرندگان  خواهران من اند

و گلها کودکان من اند.و اندام هر صخره مردي از خويشان من اند

و نسيم ها قاصدان  بشارت گوي من اند

و بوي باران بوي پونه بوي خاک

شاخه هاي شسته باران خورده (پاک) همه خوشترين يادگارهاي من

شيرين ترين يادگاري هاي من اند

بي تو من...

خاموش مي شود (لبهايش به خنداني روشن است اما اواي نرم

 ان پرنده نامراي که در حنجر پنهاني دارد ناگهان گره مي خورد)

ريشه هاي نرم سر استين پوستين را که به نرمي تن قاصدک مي ماند

اهسته نرم سرشار از احتياط مملو از کنجکا.اما بي تاب از انتظار

بر نوک بيني .گوشه لب.ميان دو ابرو .قله چانه.سيب گردن.او مي نوازد.

اندک اندک .ارام ارام.يواش يواش

بي تو رنگهاي اين سرزمين را بيگانه مي بينم

بي تورنگهاي اين سرزمين مرا مي لزارند

بي تو اهوان اين سرزمين گرگان هار من اند

بي تو کوهها ديوان سياه و زشت خفته اند

بي تو زمين قبرستان پليد.و غبار الودي است.

که مرا در خود به کينه مي فشرد

ابر کفن سفيدي است که بر گور خاکي من گسترداند

و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوداندو بر گردنم افکنده اند

سرش در چنگ خليفه اي است که در پس اين کوهها شب وروز در کمين من است

بي تو دريا گرگي است که اهوي معصوم مرا مي بلعد

 بي تو پرندگان اين اين سرزمين سايه هاي وحشت و ابابيل  بلايند.

بي تو سپيده هر صبح لبخند نفرت بار دهان خميازه اي است

بي تو نسيم هر لحظه رنجهاي  خفته را در سرم پيدا مي کند

بي تو من با بهار مي ميرم بي تو من در عطر ياسها مي گريم

بي تو من در شيره هر نبات رنج هنوز بودن را

و جراحت روزهاي را که چنان زنده خواهد ماند لمس مي کنم

بي تو من با هر برگ پائيزي مي افتم

بي تو من در چنگ طبيعت مي خشکم

بي تو زندگي را شوق را بودن را عشق را زيبايي را

مهرباني پاک خداوندي را از ياد مي برم

بي تو مرگ را پژمردگي را نيستي را کينه را نفرين خشمگين خداوندي را

بي تو من در خلوت اين صحرا در غربت اين سرزمين در سکوت اسمان

در تنهايي اين بي کسي نگهبان سکوتم

جانب در گرو نو اميدي را راهب معبد خاموشي سالک راه فراموشي ها

باغ پژمرده پامال زمستانم

درختان هر کدام قامت دشنامي پرندگان هر کدام سايه نفريني گلها هر کدام خاطره رنجي

شبه هر صخره ابليسي .ديوي غولي .گنگ پر کينه فروخفته  کمين کرده مرا بر سر راه!

باران زمزمه گريه در دل من بوي پونه  يک پيغامي نه براي دل من 

بوي خاک تکرار دعوتي براي خفتن من

شاخه هاي غبار گرفته .باد خزاني خرده  پيک تلخ ترين  يارهاي همراه من اند

من پر شکوه ترين سروده هاي عالم را در ستايش تو اي دختر افتاب خواهم سرود

من پر شور ترين ترانه هاي عاشقي را که برخوردارترين معشوقان

جهان از ان نسيبي نبردهاند برايت خواهم ساخت

اي غزل هاي دل من .کلماتي  را  در کار زيبايي هاي زيباي  تو بر خواهم گزيد

که سليمان را نيز که زبان پرندگان مي داند از کبوتران  عاشق شعر خدا را اموخته است

و پيشگاه چشمان ازرده معشوق خويش چنان از شرم پريشان کند

که هرگز سر از گريبان بر نتواند داشت

و من در استانه تو اي قدسي مهراب  معبد مهر چنانت به درد و اشک دعا خواهم گفت

که خدايان همه عصر ها از پرستندگان پارساي خويش  از همه زاهدان شب زنده دار خويش

به همه عارفان مشتاق با عاشقان گداخته خويش که در همه امت ها دعايشان گفته اند

و به گرم ترين اورادشان عبادت کرداند سرد گردند...

 

پ.ن۱:اگه بی تو تنها گوشه ای نشستم تویی تو وجودم بی تو با تو هستم و...

پ.ن۲:بی تو با تو بودن شده شب وروزم بی تو اما یادت با منه هنوزم و...

پ.ن۳:به اندازه ی چای داغ شبهای امتحان دوستت دارم اما اضطراب نمی گذارد نه گرمایت را

حس کنم نه آرامشت را...

پ.ن۴:وقتي پايت خواب مي رود نمي تواني درست راه بروي ،لنگ مي زني !

 وقتي قلبت خواب مي رود نمي تواني درست فكر كني ،عاشق مي شوي !!!

پ.ن۵:درباره ی من ویرایش شد یه نگا بندازین...

 

+ write in Tue 2 Jun 2009 9:56 AM bySamaneh |

 

وقتی یک متن یا نوشته ای می نویسیم،آخرش که می رسیم،

یا سه تا نقطه می زاریم یا فقط یک نقطه...

وقتی سه تا نقطه می زاریم،یعنی اینکه هنوز تموم نشده...

یعنی اینکه ادامه داره،ولی نمی دونیم ادامه اش چیه؟...

اما وقتی فقط یک نقطه می زاریم،فقط یکی، یعنی اینکه تمومه...

یعنی اینکه آخرشه... یعنی اینکه دیگه ادامه نداره...

به نظر من زندگی ما آدمها هم مثل یک خط یا یک متنه...

وقتی به مشکل بر می خوریم، وقتی ناامید می شیم، سه تا نقطه        

می زاریم آخرش...

یعنی اینکه نمی دونیم چی می شه، اما هنوز ادامه داره...

امیدواریم که ادامه اش خوب باشه...

وقتی دیگه از همه جا ناامید شدم، اولش سه تا نقطه گذاشتم...

سه تا نقطه ای که فکر می کردم بجاش خوشی نوشته خواهد شد...

اما حالا،

می خوام نقطه بزارم ته خط...نقطه ته خط.

 

                                   زندگی نقطه سرخط                                                    

                سه تا نقطه تا قیامت

قلبمو مچاله کردی                 

                 روی نقطه چین نامرد

با سی ودو حرف دلگیر            

                مختصر مفید و ساده

گفتی که سایه ی عشقت             

                از سرم خیلی زیاده

زیر درد رو خط کشیدی            

                     ضربدر زدی رو اسمم

تا بدونی که به عشقت              

                     تا که جون دارم طلسمم

عزیزم نقطه ته خط                 

                          برو با خیال راحت       

 

 پ.ن ۱:دنیا خوابی است که اگر آن را باور کنی پشیمان می شوی...

پ.ن ۲:همین یکی رو کم داشتم...خدا قربونت برم ولی چراهمش برا من...؟بی خیال

پ.ن۳:خدااااااااا بقیشم به خیر تموم کن الان بیشتر از همه به تو نیاز دارم...نذار بیشتر از

 این...فقط یه چیز بهم بده ت.ح.م.ل باشه؟؟؟

+ write in Fri 8 May 2009 6:17 PM bySamaneh |

 

هر شب قلم سرد زندگي ام را بر ميداشتم و مشق فرداي تنهايي را در دفتر تنهايي هايم


 مي نوشتم ...هر سحرگاه دفتر تنهايي هايم خيس خيس بود ،


 خيسي دفترم به خاطر اشكهايي بود كه از روي تنهايي ميريختم ...


هر شب مشق تنهايي را با نام خدا آغاز مي كردم و با سكوت پر درد تنهايي


 به پايان ميرساندم.. همدم من چراغ بود و قلم ، دفتري كهنه بود يك دنيا غم ...


همزبان من تنهايي بود و سكوت ، تكه كلام من سكوت بود ، فقط سكوت...


مشق هر شبم را تنهايي مي خواند و به من نمره اي كمتر از صفر ميداد و


 مرا نا اميدتر از گذشته مي كرد! زماني آمد كه فصل دلم بهار شد ،


 نمره تكليفم 20 شد و از تنهايي فاصله گرفتم و عاشق شدم …


 هر شب مشق عشق را شروع به نوشتن مي كنم


مي نويسم از لحظه ديدار ، از آسمان پرستاره ، از شبي كه با ستاره درخشان آسمان دل تو


 به سر ميكنم و با خورشيد تو زندگي را از سر ميگيرم ...


واي به آن شبي كه دلم از عشق بگيرد ، واي به شبي كه اشك به سراغ چشمانم بيايد،


 واي به شبي كه مرغ عشق آواز تنهايي را از سر بگيرد،


 آن زمان از يك آسمان بي ستاره و تيره و تار مي نويسم ،


 از غم و دلتنگي و از غصه يار مي نويسم و باز نمره مشقم نمره تلخ گذشته ها خواهد شد


من ديگر بهترين نمره ها را از معلم عشق نميخواهم ، من معشقوم را ميخواهم ،


 من خود او را ميخواهم ، دستان او را ميخواهم...


اين روزها هواي چشمانم بوي باران را مي دهد ، اين روزها دل تنگم هوس يار


 و ديار را دارد مشق عشق را در دفتر عشق براي دل خودم و يارم مي نويسم...


 تا اينبار سرنوشت نمره واقعي را به من بدهد

 

 پ ۱:هر جور بود گذشت...یه خورده آسون تر از چیزی که فکر می کردم!

پ۲:عیبی نداره چشماتو بستی گریمو دیدی ودلمو شکستی...

عیبی نداره گذاشتی رفتی نموندی پای عهدی که بستی...

عیبی نداره واست می مردم وقتی نبودی غصه می خوردم...

+ write in Thu 23 Apr 2009 2:16 PM bySamaneh |

 

ميدونی ، گاهی اوقات ، توی بعضی شرايط ، يه بُغض سنگين


 راه گلومو می بنده تو اون لحظه دلم ميخواد منفجر بشم ...


آره ، منفجر بشم و مشکلاتم رو به همه بگم ، بگم که دارم


 چه دردی رو تحمل ميکنم و روحم زير اين فشار داره داغون ميشه


اما ميدونی ، همون موقع به خودم ميگم  : که چی؟


 برای چی بايد مشکلاتم رو به ديگران بگم ؟؟؟؟ ...


 بگم که چشماشون پُر از اشک بشه و دلشون برام بسوزه و بگن


 :”آخی ... بيچاره چه دردی رو داره تحمل ميکنه !!!!!!!! نه ...هرگز !


 اين دلسوزيا .. اين ترحم ها ، حالمو بهم ميزنه !


 برای همين تا حالا تحمل کردم و دم نزدم ،


ميدونم تو هم مثل منی  ...ولی ، ميدونی تفاوت من و تو چيه؟؟؟!


! اينه که تو وقتی اون بُغض تا گلوت مياد و ميخواد بترکه ،


 تو اين اجازه رو بهش نميدی ، آره ، تو اين اراده رو داری


 که اجازه ندی اين بُغض بترکه...ولی من ، من اين اراده رو ندارم ،


 من اجازه ميدم بُغضم بترکه و اشکام بريزه رو گونه هام ...


 به خيال خودم آروم ميشم ، اما انگار بدتر ميشه


برای همينه که حالا سعی ميکنم گريه هم نکنم ،


 بشم يه سنگ که به هيچی توجه نداره ، يعنی توی اين دوره زمونه


 بايد يه سنگ بود تا باقی موند ، يه سنگ خارا


 پ ن۱:راستی دوستای گلم:

عیدتون مبارک...امیدوارم سال خوبی رو در کار خانواده هاتون شروع کنید

پ ن۲:یکی از دلایل من برای دوست داشتن بهار زمستانی بودن توست

پ ن ۳:نمی دونم چطور تحمل کنم...

+ write in Wed 18 Mar 2009 8:44 AM bySamaneh |

 

ای خوب من زندگی آمدن و رفتن نیست....!

خاطره ها هستند. گاه تلخ و گهی شیرین و غریب.

بیا قدر بودن ها را بیشتر بدانیم!

پنجره قلبت را به روی این دوست داشتن باز کن....!!!

زندگی میگذرد..تند و آسان و سبک....

آنچه در ما جاریست این همه فاصله نیست!

بیا قدر دوست داشتن را بیشتر بدانیم.

عاشق هم باشیم..عاشق بودن هم..عاشق ماندن هم..عاشق شادی و هر غصه هم...

بیا با هم این احساس ناب را تجربه کنیم

عشق را سر بکشیم...

زندگی میگذرد....!

هیچ چیز زیباتر از این دوست داشتن و نگرانیهایش نیست.....باور کن!!!

 

پ.ن:دلم برات تنگ شده...!

+ write in Fri 27 Feb 2009 12:20 PM bySamaneh |

 

خسته شدم از کوچه و پس کوچه‌ها، همش کوچه، هی می‌دوم،

 هر دفعه دنبال کسی، دنبال چیزی، این گمشده‌های من،

 انگار تمامی ندارند، گمشده هم نباشد دنبال خودم می‌گردم،

 خودم هم که نباشم باز می دوم...

کوچه‌های بن بست،

 مارپیچ‌هایی که همیشه آخرش به هیچ کجایی ختم نمی‌شود

همین دیشب آنقدر دویدم که، اشکم درآمد، کوچه‌ها تنگ و گشاد می‌شدند، باریک باریک

یا پهن پهن، هوا تاریک می‌شد و بعد از چند لحظه روشن،

 سرد بود و بعد اصلن دمای هوا را حس نمی‌کردم،

 کف زمین زیر پاهایم، یخ بسته بود، زمستان بود اما باز هم چند لحظه..

. بعد هیچی نبود.

توی یکی از پیچ‌ها تازه یادم افتاد باید کسی را پیدا کنم

 و چیزی به او بگویم همین باعث شد که با اطمینان بدوم

، ترس تمام وجودم را گرفته‌ بود، ترس را خیلی کم احساس کرده‌ام

 ولی در آن لحظه از ماندن در کوچه‌ها ترسیدم.

بالاخره انتهای کوچه‌ای، به جایی شبیه پارک یا شاید فضایی که قبلن پارک بوده رسیدم

، سنگی و سرد با هوای مه گرفته، باران، باران هم می‌بارید،

 چرا من خیس نبودم؟ انتهای کوچه ایستاده بودم

 وقتی متوجه شدم که خیس نشده‌ام برگشتم بالای سرم را نگاه کردم،

 کوچه‌ها، سقف داشتند...

پایم را که در آن جا گذاشتم، خیس آب شدم،

 جایی که ایستاده‌ بودم بلند تر از جاهای دیگربود

 و روبرویم پله‌های پهنی بود که پایین می‌رفت،

 زنی با لباس سیاه و صورت پوشیده با چتری سیاه،

 با عجله داشت از پله‌ها می‌آمد بالا، به طرف جایی که ایستاده بودم،

 مردی با لباس سیاه و صورتی پوشیده چند پله جلوتر از زن و با عجله می‌آمد

، زن وقتی به او رسید چترش را بست و با زور به دست مرد داد و رفت.

مرد لحظه‌ای مکث کرد و بعد چتر را بالای سرش گرفت و راه افتاد...

و من دیدم که زن کمی جلوتر از مرد و بدون چتر داشت می‌رفت

 و مرد پشت سر او با چتر.

آنها رفتند و من مثل آدمهایی که گیج شده باشند از پله‌ها پایین رفتم...

کف زمین پر از آب بود و کمی گل‌آلود، توجهی نکردم و باز دویدم،

 سر چهارراهی رسیدم و باز مستقیم رفتم، انگار که کسی را دیده باشم

 هی صدایش می‌زدم که بایستد ولی نه کسی بود و نه صدایی،

 زانو زدم روی زمین و خیره شدم به باران

+ write in Fri 30 Jan 2009 5:20 PM bySamaneh |

 

دل سوختن؟ رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی، ..

 کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد

 و می سازد..

کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است،

کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، ...

بازی با کلمات قشنگ است، بازيگری حرفه ای می خواهد،

 اما، قسم ، که حقيقت عشق، وجود هرگونه بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ

 می سازد...

نمی دانم! بلد نيستم! من نمی دانم دل سوختن برای چيست؟

 مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او، برای بودن با او و دور ماندن از او،

می سوزم، آری، اما نه به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی

 نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي...

آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اشک و سردی، می سوزم،

 اما نمی دانم چرا؟ ... خودی برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم،

 خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی خواهم، می سوزانمش، آری

 می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم،

و می بوسم، می بويم، می جويم دلی را، دستی را، سخنی را

 نگاهی را، هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد

من بنده عشقم، بنده عاشقی...

+ write in Thu 18 Dec 2008 6:15 PM bySamaneh |

 

بايد قصه اي تازه آغاز كنم و نشان دهم كه هنوز ميتوانم عشق بورزم...

باز هم برايت مينويسم از لحظه ضيافت من و دل كه در آن جاي تو خالي بود...

و باز هم برايت مينويسم از عطش ديدار تو،از بغض غربت،كه واژه به واژه آن را گريه كردم...

ابري ديگر فرا گرفته است

آسمان دلم را

ميان غباري از درد نشسته ام

به انتظار نگاه باراني

صده ها،هزاره هاست كه نشسته بر سكوي انتظار يخ بسته ام...

سنگ شده ام بدل به تنديسي سيماني شده ام...

مدتهاست كه زمان گم كرده بر قلب خالي اين تنديس سيماني چشم اميد دوخته ام و

 تو را كه نميدانم كيستي و فقط ميدانم مثل هيچكس نيستي،انتظار ميكشم...

بر هر ضريحي،بر هر شاخساري،بر هر قفلي،بر هر سبزه و گلي،بر هر باغ و گلستاني،

بر هر خاطره و خاطره اي و بر تمامي لحظه هاي فرصت رو به پايانم،

آمدنت رادخيل بسته ام...

 

+ write in Tue 18 Nov 2008 6:9 PM bySamaneh |

 

چقدر امروز من شکسته ام... می خوام از دست تو بگريم تا برسم به اوج ابرا...

دیگه حتی چشمامم کم آوردن توی این هجوم اشکا...

می دونی؟! راحته مردن... اما وقتی موندی دیگه تو باید بجنگی...

چرا حتی لحظه ها سنگین شدن.؟!

 همون دقایقی که با تو حتی یه لحظه هم نبودن...

سینه ی سنگین و پر غصه ی من... پر بغضه..

 تو کجا و دستای خالی و سرد من کجا..؟!

هی ! بیا ! کوچه ی این دل تنگه اما خالی از صدای پاهات...

سرده اما منتظر برای هرم گرمای نفسهات...

کاش می شد فقط خوبی ها و لحظه های خوب و پرخاطره با تو بمونه تو خاطرم...

اگه کوچت بی صدا بود...

ولی تا دلت بخواد گریه های من پر فریاد بود و هق هق...

 من تنها من خسته... هر چی باشم عاشق تو...

 قلبمو با هر دو دستم می ذارم سر راهت...

یه روزی شاید بمونی با دلم،تا از همه خستگی هام هیچی نمونه...

 بدم به باد و بزنم فریاد شاید که تو تا همیشه باشی پیشم..

من تنها، من خسته، پر دردم، پر غصه...

می دونم که تو می تونی و فقط خودت می تونی،

 دستامو تو دست بگیری ببری تا اوج ابرا...

 

+ write in Tue 28 Oct 2008 9:30 PM bySamaneh |

 

وقتی چیکه چیکه اشکات روی گونت می ریزه…

 وقتی می گردی اونی رو پیدا کنی که می خوای …

 بعد یه لحظه خودتم گم می کنی…

 وقتی می خوای بخندی اما اشک امانتو بریده...

 وقتی می خوای گریه کنی اما غرور بهت اجازه نمی ده...

اونوقته که تازه می فهمی بغضت داره داغونت می کنه…

 اونوقته که می فهمی کسانی رو کم داری …

 اونوقته که می فهمی هر کسی رو رها کردن راحت نیست …

 آره خودتم اینو خوب میدونی که اگه صداقت رو قبول نکنی خدا بهت پشت می کنه…

 وقتی نمی دونی برای آروم شدنت باید چیکار کنی …

 وقتی هنوز تو لحظه هات صدای نفس های ؟ جاری …

 اون زمان که اشک از چشمات حلقه حلقه پایین میاد ؛

 اون زمان که دل اشک هم شکسته ؛ مثه دل تو !!!

 آروم که چشاتو ببندی ؟ می بینی همون گوشه ی متروکه ی ذهنت که رهام کردی

به امید خدا و خودت راه افتادی تا به آسمون برسی …

. خودت راه افتادی تا سفر رو به پایان برسونی…

. بدوون ؟...بدون پاهای ؟... اما بین سفر احساس کردی که یه چیزی کم داری …

 برگشتی که ؟ با خودت ببری !!! ؛

 حالا … حالا … اون دیگه نیست … اون دیگه وجود نداره..

 دیگه حرفی ندارم …

 

+ write in Sat 27 Sep 2008 9:27 PM bySamaneh |

 

وقتی قدم می زنم به خيلی چيزها فکر می کنم...

شايد بهتر باشد بگويم وقتی فکر می کنم مدام قدم می زنم...

يک جور صدای خاص شبيه موسيقی

خيلی مبهم و ضعيف ،محيط اطراف من را احاطه می کند .

يک موسيقی ملايم ...

در حين قدم زدن تماس صورتم با ارواح سرگردان را احساس می کنم...

بعضی از آن ها در حين رد شدن از کنارم دستشان را با ملايمت بر گونه هايم می کشند...

و بعضی از آن ها با خشونت به پهلوهای من لگد می کوبند...

بعضی از آن ها مدام گريه می کنند...

و بعضی ها سراغ عشق گمشده شان را از من می گيرند...

من بی توجه به تمام اين صحنه ها،  فرياد ها و خنده ها، فقط قدم می زنم...

تمام توجه من به مورچه های خسته ای است که بی محابا در مسير عبور من در گذرند...

له شدن يک مورچه در زير صفحه آجدار کفش يک عابر ، يک فاجعه است...

قلب مورچه ها مثل پوستشان سياه نيست...

قلب مورچه ها رنگ سرخ است...

گاهی احساس می کنم در حين قدم زدن پرواز می کنم...

و اين حالت در خواب های من تشديد می شود...

من شب ها نمی توانم بخوابم...

قلب من گاهی از حرکت بازمی ايستد و من با تمام وجود اين سکون را حس می کنم...

از اين سکون نمی ترسم...

گاهی اوقات چيزی درون من می رقصد و پای کوبی می کند...

من روحم را حبس نکرده ام...

به اينکه انسان عجيبی هستم اعتراف می کنم !

من خدا را در آغوش کشيده ام...

خدا زياد هم بزرگ نيست...

خدا در آغوش من جا می شود ،

شايد هم آغوش من خيلی بزرگ است...

خدا را که در آغوش می کشم دچار لرز های مقطعی می شوم...

تب می کنم و هذيان می گويم...

خدا پيشانی مرا می بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستی می شوم...

خدا یکبار به من گفت تو گناهکار مهربانی هستی...

و من خوب می دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند...

می دانم زياد مهمان نخوام بود...

اين را نه از خود که پدر آسمانی به من گفته است...

زمان می گذرد...

هميشه سعی می کنم خوب باشم و هميشه بد می مانم...

بايد کمی قدم بزنم تا فکر کنم...

من برای اينکه برای کسی که دوستش دارم شعر بگويم هم بايد قدم بزنم...

مدتی هست که خيلی افسرده ام...

از اينکه چيزی می نويسم احساس بدی به من دست می دهد...

من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام...

و از اين متاسفم...

و بيشتر از اين تاسف می خورم که روزهايی که سعی می کردم مورچه های سياه را لگد نکنم

ناخواسته غنچه های بوته گلی را لگد مال کردم...

من اين روزها مدام هذيان می گويم...

آسمان برای من بنفش است...

+ write in Wed 10 Sep 2008 11:38 AM bySamaneh |

 

 سلام دوستای گلم 

من فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو به همه ی شما تبریک می گم

و امیدوارم این ماه پر فضیلت برای شما همراه با خیر و برکت باشه

                                              *********************

عزیزم:

سهم من از تو رفتن شد و سهم تو از من ماندن...

سهم من از عشق یک خواب دل انگیز بود و بس!

سهم تو از عشق بی وفایی بود و بس!

من به همین سهم اندک از زندگی راضیم، می بینی قناعت را هم یادم داده ای!

رفتی تا نگاه و دست سردت، شیرینی خوابم را به کابوس تبدیل نکند...

اما من به همین خواب کوتاه قانعم، عطر وجودت همه وجودم را گرفته و روح متلاطمم

بی تو مواج تر شده...

نازنینم:

یاد تو را به اولین دیدار کوتاهمان خلاصه می کنم...

و روزهای بی تو بودن و خیانت را خط می زنم...

تا همچنان همان عزیز نازنین برایم بمانی...

تا همچنان بیهوده فکر کنم که همیشه دوستم داشته ای...

نمی خواهم از تنهایی هایم بدانی،

که تنهایی هایم دل سنگ را آب می کند...

نمی خواهم از چشمان همیشه منتظرم بدانی،

و از قلبی که دیگر نمی داند چرا می زند...

نمی خواهم از گریه های شبانه ام بدانی،

گریه هایی که برایت آشناست...

اینها بهای عشق است و چه بهای سنگینی دارد این عشق...

هیچگاه عشقم را باور نکردی...

هیچگاه عشقم را که از عمق وجودم می جوشید، نپذیرفتی...

آنقدر دوستت داشته ام که دیگر جایی برای دوست داشتن کسی نمانده...

تو رفتی تا از من رها شوی...

یک روز همه آرزویت رسیدن به من بود و یک روز گفتی که آرزویت

این است که دیگر با من نباشی...

به آرزویت رساندمت ، دیدی باز هم چقدر دوستت داشتم که روی آرزوی

خودم پا گذاشتم تا تو به آرزویت برسی...

حتی خداحافظی را هم از من دریغ کردی تا همیشه در انتظارت بمانم...

و من در دلم گفتم به امید دیدار...

اینجا همیشه قلبی برای تو می تپد و  نگاهی نگران توست...

هرچند یقین دارم که فراموش می کنی کسی را که با تمام وجود دوستت دارد...

گلم می دانم که فراموشم می کنی...

+ write in Sun 31 Aug 2008 11:9 PM bySamaneh |

 

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !

به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

به حرمت بوسه هایمان !

نه !

تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !

قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !

رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه

و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...

تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...

تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...

و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...

افسوس رفتی ...

ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ...

و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ...

و حتی باور نکردم این بریدن را ...

کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !

کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...

کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...

رفتی و گریه هایم را ندیدی ...

و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا

به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!

که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!

ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور

نکردی !

گناهت را می بخشم !

می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی

نبود

بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این

اشکها اعتنا نکردی !

اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود !

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !

به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

به حرمت بوسه هایمان !

نه !

تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !

قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

خداحافظ...خداحافظ...خيلي بي وفا بودي.

+ write in Sun 24 Aug 2008 2:4 AM bySamaneh |

 

انگار همين ديروز بود که با حضور سبزش،

ثانيه هاي تنهاييم را ورق مي زد...

انگار همين ديروز بود که از فرداها سخن مي گفت و

مرا در درياي آرزوها شناور مي ساخت...

انگار همين ديروز بود که مرا تا مرز يکي شدن پيش مي برد و

حرفهاي عاشقانه اش را در ژرفاي دلم فرو مي ريخت..

حرفهايي که هر واژه اش مفهومي براي زندگي بود و

دليلي براي عاشق شدن و دل سپردن...

و اما فاصله ها...فاصله هايي که هيچگاه مجالي ندادند...

براي باور لحظه ها ،

براي حرمت خواهش ها ،

براي بودن ، براي ماندن ، براي ...

فاصله هايي که درازايش را پاياني نبود ،

فاصله ها يي كه حتي غم هجرانش را تخفيف نداد...

وحال در پناه اين پنجره هاي سرد و يخ بسته،

نظاره گر عشق پاکي هستم که در عمق تاریک،

فاصله ها رو به خاموشي سپرده...

عشقي که صداقتش در درياي ناباوريها،

براي هميشه گم شد...

 

+ write in Mon 18 Aug 2008 10:48 PM bySamaneh |

 

رهايم كردي به زير پايت و رفتي فشارگامهايت مرا له نكرد اما

سرزنش نگاهاي پر غرور مرا در كنج تنهاييم فشرد

احساسم زير دستهايت جان گرفته بود،وقتي تو بودي

آه چه زود گذشت فوران اشك چشمايم بر فواره، نگاهت

خبر رفتنت را قاصدكها برايم آوردند

چه به تلخي در خود شكستم ،بي صدا

بروي تكيه گاهم را،شبنم نگاهم را وجهه وصله خورده،احساسم را بردي

به يغما بردي هستي ام را

قلبم خسته بود از اين همه شكستن

از اين همه تكه هاي پينه خوردن باور كن،خسته بود

خسته بود از رازي كه در نگاهت خفته بود

عروس حرفهايت بودم و عروسك دستانت

مرا شاباش كردي و بر سر تلخي پا شيدي

قاب بلوري چشمهايم از مرز ديدن تا سر حد نبودن گريست.

وقتي تو رفتي اشكهايم پر بود از ابهام رفتنت ،چرا؟!

شانه بر گيسوان عروس كدامين افتاب كشيدي كه از من گريختي

سرم بر روي زانوانت چه آرام آراميده بود

آن شبي كه براي آخرين بار گرمي نوازش تو را احساس كردم

چه ديدي كه اين گونه سرم بر زمين خورد

تنش غم اشكهايم را شنيدي؟!

كه در غلطيدنشان رنگ هستي از تو مي جستند

وفايم را به چه قيمتي ميان سياه بازار سرنوشت فروختی؟

و مرا شكستهءاخرين كلامت كردي که

نمي خواهمت!خداحافظ.....؟

 

 

+ write in Fri 8 Aug 2008 10:36 PM bySamaneh |

X

در حضور خارها هم می شود

یک یاس بود...

در هیاهوی مترسکها

پر از احساس بود...

می شود حتی برای دیدن

پروانه ها،

شیشه های مات یک متروکه

را الماس بود ...

کاش میشد حرفی از کاش

میشد هم نبود...

هرچه بود احساس بود و عشق

بود و یاس بود...


Home
Email
.:Bahar 20:.


Archives

هفته چهارم مهر 1388

هفته چهارم شهریور 1388

هفته دوم شهریور 1388

هفته دوم خرداد 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387




Links

*پروفايل من*
يه عاشق...*
فاطمه
مگ مگ
فرزند ايران زمين*
وبلاگ برتر*
امتداد لحظه ها*
كلبه ي محبت
ساحل درون
تنها و غمگين
آبي پوشان پايتخت
انجمن دلشكستگان
ياسي
دو راهي
بهترين وبلاگ دنيا
عشق چشم آبي
كابوس شب
تلافي
مثل هيچ كس
يه قلب پاك
محمدرضا
كلبه ي ما
4 تادوست...4 تا الهه
داستان هاي عشقولانه
پروانه ي احساس
جاده مهربانی ... کوچه رفاقت
دلكده ي عشق
تنها به اميد يك هم نفس
((××...آریا پسر جنجالی بلاگفا...××))
يه فنجون قهوه با طعم تمشك
يه دسته اقاقي براي خدا
نيروانا
از ناله هاي مرگ تا نغمه هاي زندگي
عشق گمشده
تو مال مني يا نه؟
دختري كه همه رو عاشق كرد...
تنهاي تنها
من و خودم
سارا
تبسم جون و پارميداي گل
مرضيه
الناز
مرواريد عشق
انواع فال
اس ام اس فارسی
کد تغییر شکل موس
منبع کد موزیک برای وبلاگ
قالب های فوق جدید بلاگفا


LinkDump

طـــراح قـــالــب
آرشیو پیوندهای روزانه


Fall-Hafez

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
فال حافظ برای وبلاگ


Amar



تعداد بازديدها:






Design by : Bahar-20


کد آهنگ